عاشقانه ترین ها

!!!چه تلخ است...بابغض بنویسی...باخنده بخوانند

می آیی در×وا× میشود، میروی در ×بسته× میشود. مبینی! حتی در هم ×وابسته× میشود...!!!

می آیی در×وا× میشوlد،...

میروی در ×بسته× میشود. مبینی! حتی در هم ×وابسته× میشود...!!!

+ نوشته شده در  سوم آبان 1393ساعت 10:16  توسط hassan  | 

حوصله..

اگرازدیدن تکرای من دلگیری...

می روم سرنرودحوصله ی چشمانت...!!!

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1393ساعت 19:15  توسط hassan  | 

حوصله..

اگرازدیدن تکرای من دلگیری...

می روم سرنرودحوصله ی چشمانت...!!!

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1393ساعت 19:14  توسط hassan  | 

روسری..

دیدم که شهرپرازعطرمریم است...

گفتندکه بازروسری ات راتکانده ای..!!!

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1393ساعت 18:50  توسط hassan  | 

یخ...

چوب ها که می سوزندگرمت میکنند... دلت که می سوزدیخ میکنی..!!
+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1393ساعت 8:55  توسط hassan  | 

تحویل..

تحویل نمی گیرم... سالی راکه... بدون توتحویل شود!!!
+ نوشته شده در  یکم فروردین 1393ساعت 14:35  توسط hassan  | 

سال نو..

تورفته ای هنوزم اینجایی...

ازپشت سکوت و فاصله پیدایی...

سالی که نکوست ازبهارش پیداست...

آغازهزارو سیصدوتنهایی....!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1392ساعت 12:40  توسط hassan  | 

بهانه..

همیشه نباید همه چیز را توضیح داد!!!

وقتی کسی برای نداشتــــــــــــه هایت بهانه میگیرد...

بهتر است او را هم نداشته باشی...

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1392ساعت 18:31  توسط hassan  | 

به سرنوشت بگویید:
اسباب بازی هایت بی جان نیستند،آدمند،میشکنند...
آرامتر...!!!!!

+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1392ساعت 18:24  توسط hassan  | 

کجا...

بوی مهربانی می آید ...

کجا ایستاده ای ؟؟؟

در مسیر باد ؟؟؟


+ نوشته شده در  بیست و یکم بهمن 1392ساعت 18:21  توسط hassan  | 

مادر...

بهشت هم خشک سالیست !!!
این را دیشب از کف پای مادرم که ترک خورده بود فهمیدم …

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1392ساعت 19:9  توسط hassan  | 

چشمانت...

چشمان ِ تو
آیه هایی آسمانـی اند
که پیامبری سر به هوا
سالهاست گمشان کرده است …

 

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1392ساعت 19:7  توسط hassan  | 

شعر...

شعر که می خوانم چشمانت را نبند.....

تو که می دانی من حافظه ی خوبی ندارم!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1392ساعت 19:5  توسط hassan  | 

دوست داشتن...

دختربچه گفت:دوستت دارم...
پسر بچه پرسيد:مثل آدم بزرگا؟؟؟
دختربچه گفت:نه راستكي!!!

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1392ساعت 17:44  توسط hassan  | 

خدایا...

خدایا . . .
قسمت و حکمت بماند برای آنها که درکش میکنند . . .
برای من نفهم فقط معجزه کن !!!!

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1392ساعت 17:35  توسط hassan  | 

آدم برفی..

آدم برفی ازخجالت آب شد...

وقتی که دیدکودک گرسنه ای...

به هویج روی دماغش زل زده است...!!!!!!!

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1392ساعت 17:29  توسط hassan  | 

نیمه شب...

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو
هم نشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو
ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش…
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده

گفت…
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره عافاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار…
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم…
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من…
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود…
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1392ساعت 10:48  توسط hassan  | 

بی کسی..

مدت هاســـــت
نه به آمدن کسی دل خوشـــــــم…
نه از رفتن کسی دل گیـــــــر…
بی کسی هم عالمــــــــــــی دارد…
+ نوشته شده در  بیستم آبان 1392ساعت 18:2  توسط hassan  | 

جناق...

عاقبتم مانند "جناق "شده است...

همه برای شکستنم شرط بسته اند..!!!!!!

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1392ساعت 9:17  توسط hassan  | 

دلبسته...

دلم را به روی  عالم و آدم بسته ام...

مگر"دلبستگی "همین نیست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1392ساعت 9:13  توسط hassan  | 

انشا...

 میبینی رفیق.....

حالا که پر از حرفیم دیگر زنگ انشا ء نداریم.... !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1392ساعت 17:37  توسط hassan  | 

پاییز..

کاش چشمانم را می بستم و اول زمستان باز میکردم !!!!!

امسال بی تو تحمل نبودنت را در پاییز ندارم …...

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1392ساعت 17:34  توسط hassan  | 

تنها...

نه این که زانوزده باشم،نه...

فقط بی کسی کمی سنگین است...!!!!!!

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1392ساعت 17:31  توسط hassan  | 

ما...

ما که هیچی...

اماامیدوارم عکس های شما

تو فصل پاییزدو نفره بشه..!!!!!!!!

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1392ساعت 8:59  توسط hassan  | 

کوه...

من کوه شده ام....

دیگر به هیچ کس نمی رسم....!!!!!!!!

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1392ساعت 8:55  توسط hassan  | 

اس..

دلم اس ام اس  می خواد از نوع نصفه شبيش..

ازهمونا كه يهو از خواب بيدارت كنه

تا مطمئن شي یکی تو بي خوابيش به یادته..!!!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 11:0  توسط hassan  | 

ستلامتی..

بســـــلامتي خودم ...

كه "بود و نبودم" واسه هيشــــــكي مهم نيس...!!!!



+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 10:51  توسط hassan  | 

تنهایی..

تنهایی یعنی اینکه وقتی ریشتو میزنی...

کسی نیست صورتت رو ببوسه..!!!!

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1392ساعت 9:17  توسط hassan  | 

خدایا...

خدایا تورا چه کسی در "آغوش" میگیرد...

که این گونه آرامی!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1392ساعت 9:11  توسط hassan  | 

خوشبخت..

هنوز یک لبخندم را بسته بندی کرده ام ....

برای روزی که تــو را اتفاقی می بینم ...

آنقدر تمیز بخندم که به خوشبختیم حسادت کنی !
+ نوشته شده در  دهم شهریور 1392ساعت 10:52  توسط hassan  |